بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند...
مار گفت: با آدم ها هم احساس تنهایی میکنی...

بایگانی
نویسندگان
وقتی به هم لبخند می‌زنیم
در یک سوی جهان
کودکی زانو می‌زند
تا شیشه شکسته‌ها را،
از زیر پای عابران بردارد.
و در آن سو،
مردی خم می‌شود،
تا سنگی بردارد،
به اندازه‌ی زدن یک کبوتر.
وقتی همدیگر را در آغوش می‌کشیم،
در یک سوی جهان،
کودکی کتاب‌هایش را برمی‌دارد،
و به مدرسه می‌رود.
و در آن سو،
دزدی تفنگی برمی‌دارد،
به اندازه‌ی سرقت یک خانه.
ببین،
من و تو،
در چه زمانه‌ای،
همدیگر را دوست می‌داریم!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴
سین مثه سپیده

دخترکی را میبینم جلوی آیینه که به دخترک درون آیینه ناسزا میگوید، میگوید که او را دوست ندارد میگوید از دستش خسته شده است و خیلی چیزهای دیگر دخترک از خودش خسته شده است
میدانی این یعنی چه؟؟!
یعنی چیزی درون او مردن 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۸
سین مثه سپیده
در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است
و یا که رو به سردی و مرگ است
که می رسد تا یک تکه ابر به سر در منزل
همچون پرنده ای می افتد
در لابه لای کفش ها و دمپایی ها
و گاه که دوست دارم نقاشی کنم و آبرنگ کوچکی سازم 
برای دل خودم فقط
دست ام نمی رود مگر به سوی خاکستری
رودها که می کشم خاکستری
دریا و ابرهای آن خاکستری
درخت و گل خاکستری ست
پرنده و قایق خاکستری 
و آدم ها 
خاکستری، خاکستری، خاکستری ...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۳
سین مثه سپیده
اینروزا همه از بیماری من حرف میزنند، من میدونم سخته ولی به روم نمیارم راستش رو بخوای من با خودم کنار اومدم 
این تقصیر من نبوده که قد کوتاه لاغر موندم تقصیر من نبوده 
خدا منه بندشو اینجوری آفریده منم قبول کردم ولی چرا بنده هاش منو قبول نمیکنن چرا پشتم پچ پچ میکنن چرا آخه چرا.....
میدونم آیندم چه شکلیه میدونم ولی خب تقصیر من نیست
تصمیم گرفتم تو زندگی خودم فقط خودم باشم نه دوستی نه چیزی هیچوقت هم ازدواج نخواهم کرد 
میدونی زندگی کردن با من سخته ، قلبم رو کم کم از احساس تهی میکنم تا کسی رو درگیر خودم نکنم
کاش یکم دیرتر میفهمیدم منی که ۲سال بود نفهمیده بودم چند ماهم دیرتر میفهمیدم چی میشد آخه...
اگه نمیفهمیدم الان به قول دکتر سرطان داشتم و چند ماه دیگه با دنیا خداحافظی میکردم حیف که نشد، خدا نخواست ...
خداجون چقدر اشک بریزم برات طلبمو بده تمومش کن بخدا کم آوردم
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۱
سین مثه سپیده
من هنوز۱۸ سالم نشده
میترسم وقتی۱۸ساله شوم دنیایم رنگ سیاهی به خود گیرد 
احساس جایش را بدهد به نفرت...
میترسم ۱۸سالم باشد ولی پیرزنی خسته شوم 
میترسم جلویم کیک تولدم را بگذارند و من از آن بگذرم
میترسم خیلی میترسم 
دخترکی میان تنهایی خود، خود را تنها بیابد 
وای که آن روز چقدر سخت است 
دخترک ۱۸ساله نشو 
میترسم تو طاقت آن همه درد را نداشته باشی
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۲
سین مثه سپیده
خستم میدونی از چی از همه چی
دارم میمیرم دارم نابود میشم 
وسط تنهاییام تنهام 
کسی نمونده دورو برم 
شبا و روزا برام شدن یه کابوس 
دنیام رنگ سیاهی به خودش گرفته 
این روزا عزاداری خودمو میکنم گاهی هم برا خودم فاتحه میفرستم
حالم اصلا خوش نیست دوباره سختی ۲سال رو دارم حس میکنم
بازم حرفا بازم رفتارا بازم دلسوزیایی که برام میکردن دوباره دارن مغزمو میخورن خداااااا کی تمومش میکنی من کم آوردم کم میفهمی چی میگم خسته شدم
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۹
سین مثه سپیده
نمیدونم چی شدش که سرما به قلبم زد
اون احساس رویایی چه جوری از دستم رفت 
میدونم تو مقصری انکار نکن این اشتباتو 
نه خوبیا مهربونیای تو، چشمم زد
تو با خودتم قهر بودی اصلا منو عشقم بد 
حالا برو قسمت بکن با یکی دیگه خوبیاتو
بکن و برو که دیگه قصه بد شده 
رابطه ی گرممونم رگ به رگ شده 
کنده شد دلی که دنباله خنده هات 
می دوید تا پا بزاره رو رد پات
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۳
سین مثه سپیده
لعنتی جانم دوستت دارم 
باز هم به سقف اتاقم زل زده ام و تو را در سقف اتاقم میبینم
بی اختیار قطره هایی چون مروارید غلطت میخورند و پایین می افتند، حس میکنم یکی با دستانش آنها را پاک میکند دستم را بر صورتم نزدیک میکنم تا دستانش را نوازش کنم ولی هیچ چیز نیست
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۴
سین مثه سپیده
ترک کردن را خوب یاد گرفته ام... 
از زمانی که یادم هست مشغول ترک‌کردن بوده ام
از اسباب بازی هایم گرفته تا کتانی که دیگر به پایم نمی‌ رفت
از ترک‌کردن خانه ی قدیمی‌گرفته تا ترک‌ کردن هم‌ محلی و هم کلاسی هایم
چند سال که گذشت لذت های کودکی را ترک‌ کردم
لذت هایی که بعد ها فهمیدم هیچ جایگزینی ندارند
سن و ‌سالم که بیشتر شد، دنیا را که کامل تر دیدم فهمیدم فقط من نیستم که ترک می‌کنم ...
یکی از دوست های دوران دبیرستانم درس خواندن را ترک کرد 
پدر بزرگم زندگی را ترک‌ کرد
رفیق قدیمی ام کشور را ترک‌ کرد
یکی از پیرمردهای محل آلزایمر گرفت خاطراتش را ترک‌ کرد
و....
دختر همسایه ی دیوار به دیوارمان همسرش را ترک‌کرد ... می‌گفتند شوهرش ترک نمی‌کرده ... و من فکر می‌کردم اگر ترک ‌نکنی ترکت می‌کنند!
سال ها گذشت ...
اولین بار که دلم لرزید و معشوقه دار شدم فکر می‌کردم دیگر قرار نیست ترک‌کنم‌.
اما ترک کردن همیشه دست خودت نیست.
باید تقصیر را گردن سرنوشت انداخت یا شرایط نمی‌دانم 
فقط ‌می دانم گاهی ترک‌کردن تنها راه نجات است
زمان باد است یا طوفان نمی دانم ... فقط می‌دانم از آن روزها زمان زیادی گذشته
این روزها وقت ترک کردن آدم ها ، نه درد میکشم نه تب میکنم نه بدنم میلرزد.
یک بی حسی کامل
سال هاست هر‌ کسی را می توانم ترک‌ کنم
 بدون بدن درد ... بدون خاطرات ... 
زندگی معلم خوبی بود 
ترک‌ کردن را خوب یاد گرفته ام
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۱
سین مثه سپیده
روزی اگر خواستید یڪے بشود تمام زندگیتان
تمام او را بپذیرید و بعد بگذارید بشود تمام زندگیتان
نہ اینڪه او را تمام زندگیتان ڪنید بعد بخواهید از او یڪ آدم دیگر بسازید ڪہ دوستَش دارید...
آݧ فرد از همان ڪودڪے آن خصوصیات و زندگے را بہ همراه خود داشتہ اسٺ،
طرز فکرش، لباس پوشیدنش، خنده های بلندبلندش، اخلاقش و همهُ همه از اول بوده است. 
این تصور غلط توست ڪہ بعد از بہ دست آوردنش میتوانی او را تغییر دهی ...
حالا وقتی میخواهید ڪسے را زندگے خودتان ڪنید او را از ابتدا با همان قیافه واخلاق خوب و بَدش بخواهید...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۸
سین مثه سپیده