بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند...
مار گفت: با آدم ها هم احساس تنهایی میکنی...

نویسندگان
چیزی در فضای اتاق هست که آزارم می‌دهد، اما نمیدانم چیست. دلتنگی را نمی‌شود با بطری‌های شیشه‌ای و قوطی‌های فلزی پاک کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره‌ی کسی را به یاد آورده‌ای که تازه به نبودنش عادت کرده‌ای؛ و باز آینده‌ات پر از نبودن کسی در گذشته می‌شود و آن‌وقت تو می‌مانی و جاسیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده‌اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است.....
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۴
سین مثه سپیده
💑ولنتاین💑
میگن ولنتاینه 
امروز کافه ها پر هست، تو بعضی خونه ها ولنتاین دونفری شیک و عاشقونه 
یا حتی رو لونه ی یه کنجیشک روز دوست داشته شدنه
امروز برا همه روز مهمیه همه تو هیجان اند و با شور و ذوق فراوون تو سوپرایز کردن بهترین کس زندگیشون...
ولی دیگه برا من مهم نیست عین روز تولدم نه سوپرایز شدم نه کسی منو دوست داشت 
تو نظر من یه روزه عین روزای دیگه 
من نه خرس اونروز کادو میگیرم یا چیزای دیگه
ولی گل من امیدوارم بهترین سوپرایزت بهترین کس دنیات باشه
ولنتاین مبارک
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۳
سین مثه سپیده
امروز میگن تولدمه 
تو کافه نشستم و برای خودم همان هات چاکلت شکلاتی رو که دوسش دارم سفارش دادم 
دلم گرفته روبه روم ۲تا دختر پسر نشستن صدای خندشون کل کافه رو برداشته یکم نشستم دست نوشته هایی رو که دخترپسرا نوشتن رو میخونم هرکی یه چیزی نوشته بیشترشون دوستت دارمای دخترپسری و گاهی هم میتونستی یه نوشته ی سرد میون اون همه دست نوشته پیدا کنی 
یه هو گریه ام گرفت خودمو کنترل کردم تا کسی اشکامو نبینه 
ولی بغضم شکست
سفارشم رو آوردن بخاری که از اون بلند میشد منو به حیرت می آورد بدون اینکه حواسم باشه که داغه یهو به خودم اومدم دیدم دهنم سوخت...
آره من امروز ۱۸ساله شدم ولی تنهایی 
چه بد هست آدم خودشو بین این همه آدم تنها ببینه 
امروز من مردم 
تولد مرده شدنم برا همیشه مبارک
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۵
سین مثه سپیده
وقتی به هم لبخند می‌زنیم
در یک سوی جهان
کودکی زانو می‌زند
تا شیشه شکسته‌ها را،
از زیر پای عابران بردارد.
و در آن سو،
مردی خم می‌شود،
تا سنگی بردارد،
به اندازه‌ی زدن یک کبوتر.
وقتی همدیگر را در آغوش می‌کشیم،
در یک سوی جهان،
کودکی کتاب‌هایش را برمی‌دارد،
و به مدرسه می‌رود.
و در آن سو،
دزدی تفنگی برمی‌دارد،
به اندازه‌ی سرقت یک خانه.
ببین،
من و تو،
در چه زمانه‌ای،
همدیگر را دوست می‌داریم!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴
سین مثه سپیده

دخترکی را میبینم جلوی آیینه که به دخترک درون آیینه ناسزا میگوید، میگوید که او را دوست ندارد میگوید از دستش خسته شده است و خیلی چیزهای دیگر دخترک از خودش خسته شده است
میدانی این یعنی چه؟؟!
یعنی چیزی درون او مردن 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۸
سین مثه سپیده
در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است
و یا که رو به سردی و مرگ است
که می رسد تا یک تکه ابر به سر در منزل
همچون پرنده ای می افتد
در لابه لای کفش ها و دمپایی ها
و گاه که دوست دارم نقاشی کنم و آبرنگ کوچکی سازم 
برای دل خودم فقط
دست ام نمی رود مگر به سوی خاکستری
رودها که می کشم خاکستری
دریا و ابرهای آن خاکستری
درخت و گل خاکستری ست
پرنده و قایق خاکستری 
و آدم ها 
خاکستری، خاکستری، خاکستری ...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۳
سین مثه سپیده
اینروزا همه از بیماری من حرف میزنند، من میدونم سخته ولی به روم نمیارم راستش رو بخوای من با خودم کنار اومدم 
این تقصیر من نبوده که قد کوتاه لاغر موندم تقصیر من نبوده 
خدا منه بندشو اینجوری آفریده منم قبول کردم ولی چرا بنده هاش منو قبول نمیکنن چرا پشتم پچ پچ میکنن چرا آخه چرا.....
میدونم آیندم چه شکلیه میدونم ولی خب تقصیر من نیست
تصمیم گرفتم تو زندگی خودم فقط خودم باشم نه دوستی نه چیزی هیچوقت هم ازدواج نخواهم کرد 
میدونی زندگی کردن با من سخته ، قلبم رو کم کم از احساس تهی میکنم تا کسی رو درگیر خودم نکنم
کاش یکم دیرتر میفهمیدم منی که ۲سال بود نفهمیده بودم چند ماهم دیرتر میفهمیدم چی میشد آخه...
اگه نمیفهمیدم الان به قول دکتر سرطان داشتم و چند ماه دیگه با دنیا خداحافظی میکردم حیف که نشد، خدا نخواست ...
خداجون چقدر اشک بریزم برات طلبمو بده تمومش کن بخدا کم آوردم
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۱
سین مثه سپیده
من هنوز۱۸ سالم نشده
میترسم وقتی۱۸ساله شوم دنیایم رنگ سیاهی به خود گیرد 
احساس جایش را بدهد به نفرت...
میترسم ۱۸سالم باشد ولی پیرزنی خسته شوم 
میترسم جلویم کیک تولدم را بگذارند و من از آن بگذرم
میترسم خیلی میترسم 
دخترکی میان تنهایی خود، خود را تنها بیابد 
وای که آن روز چقدر سخت است 
دخترک ۱۸ساله نشو 
میترسم تو طاقت آن همه درد را نداشته باشی
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۲
سین مثه سپیده
خستم میدونی از چی از همه چی
دارم میمیرم دارم نابود میشم 
وسط تنهاییام تنهام 
کسی نمونده دورو برم 
شبا و روزا برام شدن یه کابوس 
دنیام رنگ سیاهی به خودش گرفته 
این روزا عزاداری خودمو میکنم گاهی هم برا خودم فاتحه میفرستم
حالم اصلا خوش نیست دوباره سختی ۲سال رو دارم حس میکنم
بازم حرفا بازم رفتارا بازم دلسوزیایی که برام میکردن دوباره دارن مغزمو میخورن خداااااا کی تمومش میکنی من کم آوردم کم میفهمی چی میگم خسته شدم
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۹
سین مثه سپیده
نمیدونم چی شدش که سرما به قلبم زد
اون احساس رویایی چه جوری از دستم رفت 
میدونم تو مقصری انکار نکن این اشتباتو 
نه خوبیا مهربونیای تو، چشمم زد
تو با خودتم قهر بودی اصلا منو عشقم بد 
حالا برو قسمت بکن با یکی دیگه خوبیاتو
بکن و برو که دیگه قصه بد شده 
رابطه ی گرممونم رگ به رگ شده 
کنده شد دلی که دنباله خنده هات 
می دوید تا پا بزاره رو رد پات
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۳
سین مثه سپیده