بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند...
مار گفت: با آدم ها هم احساس تنهایی میکنی...

نویسندگان
من همه جا رو میگردم 
تا بالاخره یه روزی دستم به خدا بخوره
و همه چیزو بهش بگم، 
حتی هر چی توی دلم هست...
📽
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۳
سین مثه سپیده
یه ادم
پراز درد
پرازغصه
پرازحرف
بایه دلی پر
بایه قلبی شکسته از تموم دنیا وادماش حتی خداش
بایه زندگی که هرلحظش براش عذابه
نمیدونه خداشو شکر کنه یابگه چرامن؟
توهرثانیه زندگیش با ادماییه که دارن قضاوتش میکنن داره میجنگه
صبوره ..ولی دلش پراز دردو حرفایه نگفتشه
حواسشو پرته زندگیه روزمرش میکنه تا عمق زخمایه دلش کمتر معلوم شه
ولی یجایی یه شبایی زخماش و درداش یقشو میگیرن و گلوش فقط درحاله قورت دادنه بغضاش میشه
زندگیش روبه راه نیست کمرش خمه
توانایی جنگیدن بااون همه دردونداره چون اون سنی نداره
ولی به خودش میگه قوی باش و بجنگ ولی وعده هایه الکی برایه اروم شدنه روحش میده
یجاهایی کم میاره و میشینه و به گذر زمان نگاه میکنه فقط
یجاهایی میخواد اوج بگیره و بره اما بالی نداره که پرواز کنه
انگار توپیله هاش داره یواش یواش میپوسه و نابود میشه
هیچوقت کسی نفهمیدش
هیچوقت کسی به عمقه زخماش توجه نکرد
اون حتی حس میکرد خدام تنهاش گذاشته
پشتشو که نگاه میکرد خالیه خالی بود 
ته دلش خالی میشد ومیترسید ازایندش
ولی ازگذشتشم متنفربود
توزمان حال زندگیش گیرافتاده بود
فقط برایه امروز زندگی میکرد 
میترسید دیروزشو نگاکنه
میترسید فرداشو نگاکنه
اون تنها بود درحالی که صدهانفر هم شونش بودن
اون خیلی خسته بود خیلی........
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۲
سین مثه سپیده
قدم هایم را به سوی او بر داشتم آرام و استوار  رفتم از کنارش گذشتم او هم به دنبال من آمد 
حالا من و او روبه روی هم نشسته بودیم نگاهش کردم او همان من بود، همان عشق خودم ...
میدانستم اشتباه میکنم که برای دیدنش میروم و با او همکلام میشوم آخر میدانستم او، اوی من نیست 
زبانش به من دروغ میگفت ولی چشمانش التماسم میکرد 
همان چشمانی که با یک نگاه میدانم چه خیالی از آن میگذرد...
میدانستم او دیگر مال من نیست مال یکی دیگر است 
یک عشق جدید 
ولی من فقط میخواستم دقایقی را هم که شده یکبار دیگر عشقم را ببینم و بگذارم که برای همیشه از پیشم برود 
میخواستم بزنم زیر گوشش و بگویم لعنتی خوشبخت شوی با عشق جدیدت باز هم به دروغ هایت ادامه بده خوب داری بازی میکنی آن هم در برابر کسی که خوب میشناستت باز هم دروغ بگو 
ولی نزدم و نگفتم آخر او هرچه هم که باشد عشق من است
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۰
سین مثه سپیده
یک دنیا کار دارم! 
باید ناز این ستاره های مرده را بکشم ، آرامشان کنم ، دلداری شان بدهم ...
آنها از این همه درخشش بیزارند! 
باید پای حرف های ماه بنشینم ...
این ماهِ زیبا از دست خورشید شاکیست! 
گرمایش ، نورش ، وجودش ، داغ دل ماه را تازه میکند !!
باید به این گل های چیده نشده یاد آوری کنم که لایق هدیه نبودند !
نباید انتظار چیده شدن را داشته باشند !!
باید بفهمانم که زیبایی شان را به رخ کسی نکشند. ....
شاید جایی از زمین کسی باشد که دلش می خواهد این گل های زیبا تنها برای او چیده شود .....
باید به بهار بگویم ، موقع شکوفائی اش ، آرامش را به ارمغان نیاورد. ...
او نباید یاد آور حال و هوا های دو نفره باشد ....
باید به تابستان بگویم ، تاریخ را ورق نزند. ...
این همه سوزش کافیست ....
باید به پاییز بگویم که از راه نرسد. ...
او نباید داغ جدایی را بر دل ها بگذارد. ...
و اما زمستان ....
باید به او سفارش اکید کنم که سرد تر باشد ....
بعد از تو من چقدر کار نیمه تمام دارم ....
باید دنیایی بسازم بدون تو ....
دنیایی از جنس من ...
دنیایی  خاموش از  تیله های چشمانت ....
دنیایی خالی از تو ....
بدون تکرار تو !!!
میدانم امکانش سخت است اما ....
این دنیا ی بدون تو به از دنیای با تو بودنِ بی تو بودن است .... 
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۳
سین مثه سپیده
انگار از خوابی طولانی بیدار شده باشی
و خود را درون قایقی ببینی که سال هاست درون یک دریای خشک گرفتار باشد...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۹
سین مثه سپیده
چیزی در فضای اتاق هست که آزارم می‌دهد، اما نمیدانم چیست. دلتنگی را نمی‌شود با بطری‌های شیشه‌ای و قوطی‌های فلزی پاک کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره‌ی کسی را به یاد آورده‌ای که تازه به نبودنش عادت کرده‌ای؛ و باز آینده‌ات پر از نبودن کسی در گذشته می‌شود و آن‌وقت تو می‌مانی و جاسیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده‌اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است.....
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۴
سین مثه سپیده
💑ولنتاین💑
میگن ولنتاینه 
امروز کافه ها پر هست، تو بعضی خونه ها ولنتاین دونفری شیک و عاشقونه 
یا حتی رو لونه ی یه کنجیشک روز دوست داشته شدنه
امروز برا همه روز مهمیه همه تو هیجان اند و با شور و ذوق فراوون تو سوپرایز کردن بهترین کس زندگیشون...
ولی دیگه برا من مهم نیست عین روز تولدم نه سوپرایز شدم نه کسی منو دوست داشت 
تو نظر من یه روزه عین روزای دیگه 
من نه خرس اونروز کادو میگیرم یا چیزای دیگه
ولی گل من امیدوارم بهترین سوپرایزت بهترین کس دنیات باشه
ولنتاین مبارک
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۳
سین مثه سپیده
امروز میگن تولدمه 
تو کافه نشستم و برای خودم همان هات چاکلت شکلاتی رو که دوسش دارم سفارش دادم 
دلم گرفته روبه روم ۲تا دختر پسر نشستن صدای خندشون کل کافه رو برداشته یکم نشستم دست نوشته هایی رو که دخترپسرا نوشتن رو میخونم هرکی یه چیزی نوشته بیشترشون دوستت دارمای دخترپسری و گاهی هم میتونستی یه نوشته ی سرد میون اون همه دست نوشته پیدا کنی 
یه هو گریه ام گرفت خودمو کنترل کردم تا کسی اشکامو نبینه 
ولی بغضم شکست
سفارشم رو آوردن بخاری که از اون بلند میشد منو به حیرت می آورد بدون اینکه حواسم باشه که داغه یهو به خودم اومدم دیدم دهنم سوخت...
آره من امروز ۱۸ساله شدم ولی تنهایی 
چه بد هست آدم خودشو بین این همه آدم تنها ببینه 
امروز من مردم 
تولد مرده شدنم برا همیشه مبارک
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۵
سین مثه سپیده
وقتی به هم لبخند می‌زنیم
در یک سوی جهان
کودکی زانو می‌زند
تا شیشه شکسته‌ها را،
از زیر پای عابران بردارد.
و در آن سو،
مردی خم می‌شود،
تا سنگی بردارد،
به اندازه‌ی زدن یک کبوتر.
وقتی همدیگر را در آغوش می‌کشیم،
در یک سوی جهان،
کودکی کتاب‌هایش را برمی‌دارد،
و به مدرسه می‌رود.
و در آن سو،
دزدی تفنگی برمی‌دارد،
به اندازه‌ی سرقت یک خانه.
ببین،
من و تو،
در چه زمانه‌ای،
همدیگر را دوست می‌داریم!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴
سین مثه سپیده

دخترکی را میبینم جلوی آیینه که به دخترک درون آیینه ناسزا میگوید، میگوید که او را دوست ندارد میگوید از دستش خسته شده است و خیلی چیزهای دیگر دخترک از خودش خسته شده است
میدانی این یعنی چه؟؟!
یعنی چیزی درون او مردن 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۸
سین مثه سپیده