بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند...
مار گفت: با آدم ها هم احساس تنهایی میکنی...

آخرین مطالب
نویسندگان

 من چه میدانستم تو با یک عکس بعد یک کافه دوستم خواهی داشت 

و من از کجا میدانستم دوستت خواهم داشت با پرسیدن یک سوال تکراری که جوابش را هم خودت میدانستی.

امروز در این دقیقه و این ثانیه به خودم میپیچم و تو به خود

من دوستت دارم و خواهم داشت تو حتی اگر از من دریغ کنی  آن صدا و آن هیبتت را...

و من باز  دوس  دارم در مقابلت بنشینم زل بزنم به آن چشمان قهوه ای همیشه خسته ات و تو باز از زندگی بگویی...

پس هرچه باشد یا بشود من با تمام وجود دوستت خواهم داشت....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۹
سین مثه سپیده

امروز بعد ۲ سال برگشت 

به زور خودمو قانع کرده بودم اومد من خونه نباشم

ولی بخشیدمش بزار حداقل با دلم راه اومده باشم

با اینکه ۲ سال پیش منو راهی بیمارستان کرد و زندگیمو نابود

ولی بخشیدمش 

خدا هم ازش بگذره

وقتی میدیدمش تب و لرز میگرفتم ولی خب الان فقط دلشوره خیلی بدی دارم

ولی نه مثه گذشته که خودمو میزدم

خودزنی میکردم

هرچی باشه بالاخره گذشتم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
سین مثه سپیده

بدون اینکه بهش فکر کنم گفتم بله و تمام شد.

حالا او دستانم را گرفته و دور خودش میچرخاند.

قهقه میزنم قهقه میزند از بودنش از بودنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۹
سین مثه سپیده

دیگه رسیدم ته خط میخوام برم پرواز کنم

آره من کم آوردم

آره من هیچی نیستم هیچی به هیچ دردیم نمیخورم

آره من ضعیفم

تنها خودکشیست که میتونه آرومم کنه

یاحق.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۸
سین مثه سپیده
وقتی آدم نمی‌نویسد ،
یا پر از حرف است ،
یا چیزی برای گفتن ندارد...
پر از حرفم ،
اما
چیزی برای گفتن
ندارم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۲
سین مثه سپیده
اینروزا اصلا حاله خودمو درک نمیکنم
همه چیز برام بی مفهوم میاد عین یه تابلو که هیچی ازش سردرنمیاری ولی سرت رو تکون میدی که یعنی فهمیدی
عین غذایی که عاشقشی ولی وقتی بوش بهت میخوره حالت تهوع بهت دست میده
عین مدادی که ته مانده اش رو نمیدونی بندازى دور یا یادگاری نگه اش داری
عین کسی که از ته دلت دوسش داری ولی نمیدونی چه جوری بهش بگی 
عین خودم که شده ام یه تابلوی بی مفهوم که کسی ازش سردرنمیاره ولی سرشو تکون میده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۵
سین مثه سپیده
بعد از مدت ها میمانی بین خودت و خودش
میمانی بین گذشته و الانت
مثه گاز زدن یه تکه سنگ که نمیدانی دندانت را میشکند یا خودت را
ماندم بین هاج و واج های زندگی ام
نمیدانم به اون بگویم بمان پیشم یا نه
نمیدانم من فقط دوستش دارم و نمیدانم چطور بگویم دوستش دارم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۱
سین مثه سپیده

نمیدونم چند سال طول بکشه از اینکه خودمو از خیلی چیزا محروم کنم  وقت های طلایمو از دست بدم یا خیلی چیزای دیگه ولی خب یه روزی تموم میشه این روزا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۳
سین مثه سپیده
تصمیم گرفته ام آلزایمر بگیرم همه ی بدی های گذشته را بریزم دور
و مهربان باشم با خودم....
از وقتی گذشته را دور ریخته ام آرامش گرفته ام دلم را تهی کرده ام از هرچه نفرت بوده و هست
درست است گذشته ام را ریخته ام دور ولی احساسم به آنها تغییر کرده است حالا آنها را هم دوست دارم
 حالا میتوانم بگویم دوستت دارم احساسم را هرچه هست بگویم
درست است گذشته را فراموش کرده ام ولی تو را نه
هر چه هم باشد تو خوب من خواهی ماند 
و از این به بعد با آرامشی خاطر خواهم گفت دوستت دارم حتی اگر حضور نداشته باشی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۲
سین مثه سپیده

   من خیلی وقته فهمیدم چقد تنهام.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سین مثه سپیده