بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند...
مار گفت: با آدم ها هم احساس تنهایی میکنی...

آخرین مطالب
نویسندگان

۲۲ مطلب توسط «سین مثه سپیده» ثبت شده است

دیگه رسیدم ته خط میخوام برم پرواز کنم

آره من کم آوردم

آره من هیچی نیستم هیچی به هیچ دردیم نمیخورم

آره من ضعیفم

تنها خودکشیست که میتونه آرومم کنه

یاحق.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۸
سین مثه سپیده
وقتی آدم نمی‌نویسد ،
یا پر از حرف است ،
یا چیزی برای گفتن ندارد...
پر از حرفم ،
اما
چیزی برای گفتن
ندارم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۲
سین مثه سپیده
اسمش رو هی تکرار میکنم 
هی زمزمه میکنم آره یا نه آره یا نه
سرمو میکوبم به دیوار دیگه هنگ کردم 
اون ازم جواب میخواد و نمیدونم چی بهش بگم 
هردومون داریم زجر میکشیم 
من اینجا کلافم و اون اونجا
بعد چندسال آشنایی باید الان جواب بدم آره یا نه و این یعنی بدبختی کامل 
عین یه تابلوی بی مفهوم میمونم که هیچی ازش سردرنمیاری 
هی بهش میگی آره یا نه آره یا نه
ولی اون هنوزم که هنوزه ماتش برده که چرا الان باید بگم آره یا نه
تا دیروز که نبود بخاطر اون تب میکردم همش میگفتم یکی رفته که رفته 
حالا اون یه نفر میگه من هنوزم که هنوزم هستم
ولی ایندفعه من ماتم برده
من اینروز واقعا نمیدونم چمه 
دلم یه خودزنی کامل میخواد تا از این خواب بیدار بشم بگم که همش رویاس
تو تک تک ثانیه هات لحظه هات یکی بوده که حالا نمیدونم هس یا نه 
دلم میخوادش یا نه
ولی هردقیقه یه یادشم مثه همین چندسالی که هی بهش فکر کردم و هیچوقت فراموش نشد بلکه بهش از قبلم بیشتر وابسته شدم 
چون یکی بود که منو بلد بود
و هنوزم بلده
ولی یه چیزی ته دلت مرده یه حس یه عشق یه ....
ولی من هنوزم که هنوزه دوسش دارم و این حسم هرگز نمیمره
من فقط دوس دارم از دور ببینمش از دور نازش کنم فقط از دور مواظبش باشم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۰
سین مثه سپیده
اینروزا اصلا حاله خودمو درک نمیکنم
همه چیز برام بی مفهوم میاد عین یه تابلو که هیچی ازش سردرنمیاری ولی سرت رو تکون میدی که یعنی فهمیدی
عین غذایی که عاشقشی ولی وقتی بوش بهت میخوره حالت تهوع بهت دست میده
عین مدادی که ته مانده اش رو نمیدونی بندازى دور یا یادگاری نگه اش داری
عین کسی که از ته دلت دوسش داری ولی نمیدونی چه جوری بهش بگی 
عین خودم که شده ام یه تابلوی بی مفهوم که کسی ازش سردرنمیاره ولی سرشو تکون میده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۵
سین مثه سپیده
بعد از مدت ها میمانی بین خودت و خودش
میمانی بین گذشته و الانت
مثه گاز زدن یه تکه سنگ که نمیدانی دندانت را میشکند یا خودت را
ماندم بین هاج و واج های زندگی ام
نمیدانم به اون بگویم بمان پیشم یا نه
نمیدانم من فقط دوستش دارم و نمیدانم چطور بگویم دوستش دارم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۱
سین مثه سپیده

نمیدونم چند سال طول بکشه از اینکه خودمو از خیلی چیزا محروم کنم  وقت های طلایمو از دست بدم یا خیلی چیزای دیگه ولی خب یه روزی تموم میشه این روزا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۳
سین مثه سپیده
تصمیم گرفته ام آلزایمر بگیرم همه ی بدی های گذشته را بریزم دور
و مهربان باشم با خودم....
از وقتی گذشته را دور ریخته ام آرامش گرفته ام دلم را تهی کرده ام از هرچه نفرت بوده و هست
درست است گذشته ام را ریخته ام دور ولی احساسم به آنها تغییر کرده است حالا آنها را هم دوست دارم
 حالا میتوانم بگویم دوستت دارم احساسم را هرچه هست بگویم
درست است گذشته را فراموش کرده ام ولی تو را نه
هر چه هم باشد تو خوب من خواهی ماند 
و از این به بعد با آرامشی خاطر خواهم گفت دوستت دارم حتی اگر حضور نداشته باشی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۲
سین مثه سپیده

   من خیلی وقته فهمیدم چقد تنهام.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سین مثه سپیده

بهم میگی خودخواه عصبی

ولی نمیدونی من چقد مهربون بودم که حالا از همه چی نفرت دارم.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۳
سین مثه سپیده
نمیدونم از چی بنویسم از خودم یا احوال اینروزام 
من دیگه همون دختر قبلی نیستم یادمه آخرین روزا یه گوشه ی اتاق افتاده بودم افسرده و ناامید بعد از یه خودکشی 
اونروز فهمیدم دیگه کسی پی من نیست شکستم هزار جور فکر خیال اومد تو سرم  هرروزِ هرروز کارم شده بود به مرگ فکر کردن ولی نمیدونم چی مانع ام میشد و نمیشد کاری کنم یعنی دستم نمیرفت یاد گرفته بودم از هر چی که دوس دارم بگذرم یاد گرفته بودم من هرروز تنهاتر میشم و کسی کنارم نیست خیلی چیزا توی این چندسال یاد گرفتم یادمه اولین بار تو هنرستان خرد شدممممم
بهم میگفتن سرطانی...
همه رو از زندگیم حذف کردم همه رو از گذشتم بدم میاددددددد....
از این خونه بدم میادددد حالا اون دختر احساسی آروم شده یه آدم عصبی و کم حوصله که دیگه حوصله ی خودشم نداره.
سخته بی هدف زندگی کنی منی که عاشق کتاب و درس بودم همه رو گذاشتم کنار همه رو منی که عاشق بودم میگفتم فقط اون گذاشتمش کنار منی که عاشق خیلی چیزا بودم گذاشتمشون کنار من کلافم سردرگمم من حالا حتی از خودمم میترسم میترسم یه موقع یه جا کلا تموم بشم بگن الفاتحه و تمام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۵۵
سین مثه سپیده