بی علاقه به همه چیز

مثل گوی معلق در فضا

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند...
مار گفت: با آدم ها هم احساس تنهایی میکنی...

آخرین مطالب
نویسندگان

۲۷ مطلب توسط «سین مثه سپیده» ثبت شده است

شاید این آخرین باریه که دارم مینویسم امشب فهمیدم من جز خودم کسیو ندارم

همه چی برام بی مفهوم میاد دیگه هیچی برام مهم نیست 

امشب میخوام آخرین روز زندگیم باشه از زمین و زمان دلم گرفته با خدا و رضاش عهد بسنه بودم یا خودش کاری کنه یا من دیگه نیستم

امشب روبه روی آینه وایسادم به خودم نگاه میکنم ولی نمیشناسمش 

امشب آخرین روز زندگی منه 

اگه ازم بدی خوبی دیدین حلال کنین 

یاحق

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۰
سین مثه سپیده
دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. 
حتی وقتی با هم حرف نمیزنیم، 
حتی وقتی نوازشم نمی‌کنی،
 حتی وقتی در یک اتاق نیستیم ،
 باز هم خسته نمی‌شوم ... 
هرگز دلزده نمی‌شوم ...
فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم،
 به افکارت اعتماد دارم. 
می توانی بفهمی چه می‌گویم ؟
همه آنچه در تو می‌بینم و هر آنچه نمی‌بینم را دوست دارم.
 با این همه، ضعف هایت را می‌دانم ...
اما احساس می‌کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند 
که باهم سازگارند.
 ترس‌های مشترک نداریم.
 حتی پلیدی های ما بهم می‌آیند ...! 
حامدهای صورتی😊
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۴
سین مثه سپیده
تازگیا فقط یه دیوار میبینم که فقط سیاهیه تاریکه نوری ازش ندیده نمیشه
بهش هی زل میزنم ولی چیزی نمیبینم انگار کور شدم 
نشستم بالای دیوار میخوام خودمو خلاص کنم اولین تیغ رو میزنم چیزی نمیشه فقط یه خط میفته دومی رو میزنم یکم زخم میشه 
موندم که سومی رو بزنم یا نزنم خودمو پرت کنم تو این سیاهی یا نه
یه قدم میرم جلو ولی انگار  یکی از پشت منو گرفته ول نمیکنه قدممو میارم عقب قلبم تند تند میزنه میترسم‌میشینم فقط گریه میکنم....
تا این شب روز بشه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۰
سین مثه سپیده

 من چه میدانستم تو با یک عکس بعد یک کافه دوستم خواهی داشت 

و من از کجا میدانستم دوستت خواهم داشت با پرسیدن یک سوال تکراری که جوابش را هم خودت میدانستی.

امروز در این دقیقه و این ثانیه به خودم میپیچم و تو به خود

من دوستت دارم و خواهم داشت تو حتی اگر از من دریغ کنی  آن صدا و آن هیبتت را...

و من باز  دوس  دارم در مقابلت بنشینم زل بزنم به آن چشمان قهوه ای همیشه خسته ات و تو باز از زندگی بگویی...

پس هرچه باشد یا بشود من با تمام وجود دوستت خواهم داشت....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۹
سین مثه سپیده

امروز بعد ۲ سال برگشت 

به زور خودمو قانع کرده بودم اومد من خونه نباشم

ولی بخشیدمش بزار حداقل با دلم راه اومده باشم

با اینکه ۲ سال پیش منو راهی بیمارستان کرد و زندگیمو نابود

ولی بخشیدمش 

خدا هم ازش بگذره

وقتی میدیدمش تب و لرز میگرفتم ولی خب الان فقط دلشوره خیلی بدی دارم

ولی نه مثه گذشته که خودمو میزدم

خودزنی میکردم

هرچی باشه بالاخره گذشتم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
سین مثه سپیده

بدون اینکه بهش فکر کنم گفتم بله و تمام شد.

حالا او دستانم را گرفته و دور خودش میچرخاند.

قهقه میزنم قهقه میزند از بودنش از بودنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۹
سین مثه سپیده

دیگه رسیدم ته خط میخوام برم پرواز کنم

آره من کم آوردم

آره من هیچی نیستم هیچی به هیچ دردیم نمیخورم

آره من ضعیفم

تنها خودکشیست که میتونه آرومم کنه

یاحق.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۸
سین مثه سپیده
وقتی آدم نمی‌نویسد ،
یا پر از حرف است ،
یا چیزی برای گفتن ندارد...
پر از حرفم ،
اما
چیزی برای گفتن
ندارم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۲
سین مثه سپیده
اینروزا اصلا حاله خودمو درک نمیکنم
همه چیز برام بی مفهوم میاد عین یه تابلو که هیچی ازش سردرنمیاری ولی سرت رو تکون میدی که یعنی فهمیدی
عین غذایی که عاشقشی ولی وقتی بوش بهت میخوره حالت تهوع بهت دست میده
عین مدادی که ته مانده اش رو نمیدونی بندازى دور یا یادگاری نگه اش داری
عین کسی که از ته دلت دوسش داری ولی نمیدونی چه جوری بهش بگی 
عین خودم که شده ام یه تابلوی بی مفهوم که کسی ازش سردرنمیاره ولی سرشو تکون میده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۵
سین مثه سپیده
بعد از مدت ها میمانی بین خودت و خودش
میمانی بین گذشته و الانت
مثه گاز زدن یه تکه سنگ که نمیدانی دندانت را میشکند یا خودت را
ماندم بین هاج و واج های زندگی ام
نمیدانم به اون بگویم بمان پیشم یا نه
نمیدانم من فقط دوستش دارم و نمیدانم چطور بگویم دوستش دارم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۱
سین مثه سپیده